خرید بک لینک

درباره سایت

چای شیر ارچین

آخرین مطالب

امکانات وب

اومد داخل قلبم

نمیدونم کلید داشت

یا در باز بود اومد تو

ولی مطمئنم من درو براش باز نکردم...

هu200du200du200du200dــــــHehــــه...

R.GH

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری‌پور تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 6:35

همه رو پاک کردم جز اولی

حس میکنم خاطراتمو الان ب کل فراموش کردمو از نو شروع میکنم همه چیو

ساکویا کوچولوی عزیزم...دلم برات تنگ شده:)

ساده جان هوایت را کردم...

همه...دلم براتون تنگ شده:)

از نو مینویسم...

از نو...

از هدفم...

از آینده...

از حال...

حال خوب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری‌پور تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 6:35

و بلخره دعوایی بین من و دهم تجربیا صورت گرفت... همونی ک از اول سال تاحالا منتظرش بودم بخدا من الان با دهم انسانیا خیلی رفیقمااا... اما این دهم تجربیا تنشون میخارید شدید... چ دعوایی بود من ب عنوان یکی از اعضای شورا و کمیته انضباطی یه طرف... و یه مشت دهم بی شوعوووور هم یه طرف... البته یه چن نفری هم پشت سرم اومدن ب عنوان بادیگارد=-O کار داشت ب جاهای باریک میکشید و کل مدرسه ریخته بودن تو سالن و همه کف بر شده بودن ک کی داره با دهما دعوا میکنه...همون دختر کوچولوئه؟!رویا؟! و اینم بگم ک دهما از نظر ابعاد دو برابر منن و اون دخترکی هم ک شاخ شده بود کلن بسی درشت بود:-[ ولی من از هیچ عبضی ای نمیترسم...جلوی خودم مدیرم وایمیستم... و داشتم میگفتم ک کار بسی ب جاهای باریکو باریکتر کشیده میشد... منم عصبی میشم فوووووش میدمااا کسی تاحالا تو مدرسه منو اینجور ندیده بود... ولیچیزی نگفتم تاااااا: طرف درومد گفت:هاااان چته مستیییی؟! و من هم دیگه کاری نداشتم ک الان کجامو کلی جمعیت دورمه... گفتم:نههههههه عمووووو مست نیسم تو چیزی زدی هاااان؟!ساااقیت کیه؟! یه چی اون گفت یه چی من و یه چی اون گفت تا من یهو درومدم گ

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری‌پور تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 6:35

باز با یکی دعوام شد آخرش شد رفیقم:|

این چ قانون مسخره ایه نمیفهمم...

البته دعوای دعوا هم ک نبود...یه بحث کوچولو....

الان داریم قربون صدقه ی هم میریم...

زهرا جون...رویا جون...استاد...

ینی از هرکی اولش بدم اومد تهش شد رفیقماااا...

اون از زیزی و زهرا و زهرا و زهرا(زهرا ها زیادن)

اونم از یلدا ک کلی دعوا داشتیم کلی بدم میومد ازشکلیییییی...

کلن دنیای عجیبیه....

ووووه....

هوا بس نا جوانمردانه سرد است....

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری‌پور تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 6:35

_وقتی طرف لا...شیه داره داد میزنه ک من لیاقت عشق تورو ندارم ولم کن...تازه اونم وقتیکه نمیدونه عاشقشی +... _ناراحت شدی؟! +... _«ن» +... «ن»:دیگه نمیخوام اسمشو جلوم بیارید فراموشش کردم =تو مدرسه باهام حرف نمیزنه...دوروزه جوابمو نمیده امرو رفتم جلو بهش سلام کردم فقط نگاه کرد با اون چشمای خاصش فقط نگاه کرد و بعدم یه خنده ی مسخره...نمیدونم چرا اینجوری شد ولی منم دیگه سعی کردم دور و ورش نباشم ب هرحال غرور دارم...هه...من کمکش کردم ک کار درستو انجام بده من فقط یه جمله گفتم بهش همین بعد ب بچه ها میگه آدم با هرکسی مث خودش رفتار میکنه....هه مردم عجیبن... هووووووف... من برا همه بی احساسم...من برا همه اینجورم...من بلد نیستم حرف بزنم بلد نیستم قربون صدقه ی کسی برم بلد نیستم=[ بس کنید اه...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری‌پور تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 6:35

خوشم میاد همه بهم مشکوکن...

آخه بابا و مامان آدمم...؟!

باشه اصن من همه چی میزنم...

آخه کسی که همیشه همون اول کل پول تو جیبیشو میده کتاب میخره پولی برای جور کردن مواد براش می مونه؟؟

این دیگه نگرانی نیس...

بی اعتمادیه

بدبینیه...

مسخرس...

ولم کنید اه...بسه دیگه...بسه...

:|

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری‌پور تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 6:35

سه روزه درس نمیخونم...هوه

خستم میخوام انرژیم برا امتحانا دی بمونه...

هوووف....

الکی گفتم...

هدفم باز گم شد!!

:|

|:

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری‌پور تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 6:35

روزا چقد الکی الکی دارن میرن...

دلم یه روز شاد میخواد...

یه روز قشنگ...

یه روز ک بدون بغض بخندم...هه

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری‌پور تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 6:34

صفحه بندی